همه رو برق، ما رو گاز ادیسون

خرید بک لینک
سوژهای که روی تخت خوابیده و احساس خفگی میکنه. انگار که چیزی از وجودش کنده شده باشه، و اشکهایی که با سکوت سرکوب میشه. تا کسی نفهمه. میشینه روی تخت، ملافه رو فشار میده توی صورتش، ترس از این که شدت گریه بیشتر بشه و سر و صدا پیدا کنه. ملافه رو محکمتر فشار میده با این فکر که کاش زده بود بیرون و راحت گریه میکرد. قراره درد بگیره. حتی اسم هم نداره. آدمها برای اتفاقات زندگیشون داستان میسازند، اسم میذارند، و اینها کمک میکنه ابهام زندگی کمتر بشه، چون ما ابهام رو دوست نداریم، مگر توی رمان و فیلم و سریال و Gambling. در عوض نیاز داریم توضیح قاطعی بشنویم، هر قدر این نیاز بیشتر باشه، احتمالا موجود احمقتری هستیم. ظرفیت کمتری برای دیدن دنیا داریم، برای تحمل ابهام. نگاهی به ساعت کرد و توی گوشیش چرخ خورد، فهمید که باید بره کاری کنه، میدونست که نگاهش به زندگی عادی نیست، مشکلی وجود داره. خیال کرد که کاش یه آهنگر پیدا میشد، آهنگری که مهارت و شجاعت این کار رو داشت که کلهی یه آدم زنده رو قبول کنه. پتک سنگین خودش رو ببره بالا و با همهی توان محکم بزنه تا مغزش متلاشی بشه. همیشه متلاشی شدن مغز رو تخیل میکرد، مغز خودش رو. انگار که این تخیلها قراره روزی به عالم واقع راه پیدا کنه. وارد کارگاهی میشه که به خیال خودش آهنگری یا همچین چیزیه، حمله میکنه به افرادی که اونجا کار میکنند، با چکش بزرگی به یک نفر حمله میکنه و دیگری با چکش بزرگتری میزنه توی صورتش و فریاد میکشه؛ بیدار شو.  با سردرد از خواب بیدار میشه، اشکهای خشکشدهی دور پلکهاش بیمعطلی بهش یادآوری میکنند که دیشب چطور به خواب رفته. با خودش میگه این اول داستانه، باید کاری کرد. احساس بیمار بودن داره. دوست همه رو برق، ما رو گاز ادیسون...

ما را در سایت همه رو برق، ما رو گاز ادیسون دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 53 تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 23:13

صفحه بندی